تبليغاتX
شیطان در بهشت

شیطان در بهشت

برای تو می نویسم هان ای سرو بلند ازادگی ای ابلیس رانده شده از درگاه خود!


  • به ياد داشته باش: من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام. منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است. تويى که تو از من مي‌سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند. لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند، نه آرزوهايشان. و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى. و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه. ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى. مي‌توانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم. مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم. چرا که ما هر دو انسانيم


  • اين جهان مملو از انسان‌هاست، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد. تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي‌صادر کني و من هم.  دوستانم مرا همين گونه پيدا مي‌کنند و مي‌ستايند. حسودان از من متنفرند، ولى باز مي‌ستايند. دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم. چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى. من قابل ستايشم و تو هم


  • يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد. به خاطر بياورى که آن‌هايى که هر روز مي‌بينى و مراوده مي‌کنى همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا. نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و يادت باشد که اين‌ها رموز بهتر زيستن هستند

  • + نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 21:17  توسط زاگرس  | 

    1. ساده بگویم فردا 32 ساله خواهم شد

    2. در این 32 سال بسیار بوده ام!!! بسیار اموخته ام... اما دوست داشتم این سال سی و دو را تنها نباشم

    3. تنهایم را برگزیدم تا از تن هایی که می فروشند دور باشم...

    4. استاد، مهندس، دکتر، پسر خوب... ساده...  همه را راحت و راحتر از همه می نهم برای کسی که تنها به دنبال آن واژه در من می گشت.

    5. سال 33 را بی شک در ایران نخواهم بود... خواهم رفت

    6. بقیه بماند برای سال دیگر

    + نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 17:10  توسط زاگرس  | 

    دارم نزدیک می شم به انتهای ۳۱ سالگیم.... چه ارزویی هایی که برای این سال ها نداشتم...

    کاشی دوباره برگردم به زندگی...

    + نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 15:29  توسط زاگرس  | 

    امدم پستی در مورد انتخابات بنویسم دیدم که تمام شد رفت و مردم بودند و نبودند. این وسط داستان خاتمی برای خودش خیلی جالب است. تعداد ای این تند رو ها فکر می کنند که مثلا شخصیتی مثل خاتمی نباید در انتخابات رای می داد!!! تقریبا چیزی در مایه های جک ...

    انتظار ما مردم متاسفانه خیلی سطحی است. حالا گیریم اون رای نداد تو هم جرات داری فردا که اون رو گرفتند بیای تو خیابان و مثلا راهپیمایی سکوت کنی.... نگو بله که داری دروغ می گی. مگه واسه موسوی و کرووبی که یک ساله زندانی هستند تا حالا کاری کردی که برای این بیچاره بکنی. راستشو بخوای نه اهل جنبش سبز و سفید و قهوه ای هستم و نه علاقه ای هم به سید ممد میر حسین و شیخ مهدی دارم. اما این روزا هر جایی صحبت از این بیچاره است که می خواند مثلا اونم بندازن ناکجا آباد و بعد نوبت بعدی است....

    + نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 14:41  توسط زاگرس  | 

    شاید تو بخوانی

    ۱. چیزی در حدود یک سال و نیم و شاید هم بیشتر است که با تو در ارتباطم و در این مدت به اندازه ۱۵ و یاشاید بیشتر زندگی کرده ام.

    ۲. از تو تنها چیز هایی که یا می اید.. بی حوصلگی و بی تابی- دعوا های جانانه و آرامش- سکوت ها و لبخند ها و خلاصه زشت و زیبایی های یک رابطه را یادم می اید

    ۳. ساده بودن خوب است اما اگر زیادی ساده باشی مردم را به اشتباه می اندازی

    ۴. پیچیدگی نیز خوب است اما به اندازه اش.. چون باز هم مردم را به اشتباه می اندازی

    ۵. کار خیلی خوب است اما حرمت و عشق به طرف مقابلت شاید اندکی ارزشمند تر باشد

    ۶. مشهور بودن و محبوب بودن دو مقوله کاملا جداگانه است. هنر مند بودن و هنر دانستن نیز دو مقوله کاملا متفاوت

    ۷. شاد بودن و در کنار هم لذت بردن هم خوب است اما به شرط دلی صاف و بی غش و ذهنی پاک

    ۸. گذشته ها بی شک بخشی از دنیای ما بوده اند اما اعتراف و مقایسه امروز با دیروز اشتباه است گاه مهلک و گاه تنها یک اشتباه

    ۹. دوست داشتن همراه با احترام بهتر است تا احترام بدون عشق... چه احترام به لحظه است و عشق به نهایت و ابدیت

    ۱۰. دوستت دارم را می توان از زبان بسیاری مردم شنید.... اما دوستت دارم را اخ که چه قدر دوستت دارم

    ۱۱. تو می توانی بروی به همان اندازه که من نیز ازادم برای رفتن... اما این کجا و آن کجا

    ۱۲. اسان ترین کار دنیا دروغ است... مگر تنبل باشی که بخواهی همیشه اسان ترین راه را برگزینی

    ۱۳. تو می توانی باشی و یا نباشی... لحظه ها را دریاب... من از بودن با تو لذت می برم تو نیز به این فکر کن که امر فراموش شده انسانی محبت کردن است نه محبت دیدن!

    + نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 17:32  توسط زاگرس  | 

    یه جایی یه مرد عاقلی چیزی گفت که چند روزیست به آن درگیرم

    هیچ چیز اتفاقی نیست. ختی نشستن مردی در هواژیما و یا حتی مسافرت با ۴۰ نفر در یک اتوبوس و حتی...

    اگر اینجوری باشد من اون روز لعنتی مرداد توی اون مغازه چه غلطی می کردم نمی دونم...

     

    + نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 17:23  توسط زاگرس  | 

    این جا نیز به سکوت رسیده است.

    ادمی موجودی عجیبی است.. لحطه ای شاد.. دمی سر در گریبان و دمی نیز به سان آهو خرامان و شاد

    داستان عشقو دوست داشتن در این دوروزمانه داستان جذاب و جالبی شده است.

    بیاید برای اینکه تحمل ما بیشتر شود به هم کمک کنیم. فکر کنیم طرف مقابل مریض است و دمی احتیاج به استراحت دارد. انسان است و درد هایش و درد ها انسان ها را بیمار می کنند.

    مدتی است بسیار سطحی می نویسم. نمی دانم نوشتنم نمی اید یا خودم هم به سطحیت رسیده ام.

    می خورد باران به شیشه...

     

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 23:3  توسط زاگرس  | 

    درد ...........درد..............درد...........

    سکوت.........................سکوت...................سکوت.....

    نهایت هر چیزی هیچ بزرگی است که به آن می رسیم.... اما چه دیر در لحظه مرگ

    از مرگ نوشتم.............مقدس ترین واژه....

    اخ برای دمی اسودن بر روی زمینی خالی و دلی خوش...

    می روم برای همیشه... تو نیز برو... می دانم که به سرانجامی نمی رسی با من... تنها دوست داشتن کافی نیست برای زندگی... من تنها آن را دارم و دلی پر درد.. پر سکوت ۳۱ ساله ام... اما تو بیشتر می خواهی... متاسفم و به احترامت دمی لحظه ای درنگ خواهم کرد و کلاه از سر بر می دارم که بدانی که به تمامی دلم و جانم و تن را به تو تقدیم کردم... اما چاره تنها زمان بود که برای هر دو به سر آمده بود...اری در این لحظه اکنون تنها دوست داشتن کفایت نمی کند...

    برای بودنت تنها دلیلت ..... بگذریم

    می روم برای همیشه

    + نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 20:58  توسط زاگرس  | 

    باز بهمن و باز سالگرد روزهای پرالتهاب انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷

    به رسم چند سال گذشته که هر سال در این ده روزه سعی می کنم کتابی در این مورد بخوانم کتاب پاسخ به تاریخ محمد رضا شاه پهلوی را دست گرفته ام.

    سال پیش کتاب خاطرات ایت الله منتظری بود و سال پیشتر از آن هم کتاب احسان نراقی بود به عنوان اخرین روزهای شاه و اینکه در اون روزهای آخر چه اتفاقاتی در درباز و مخصوصا در ذهنیات شاه ایران بود.

    به هر حال با انکه به سیاست علاقه ای ندارم اما برای تاریخ محاصر ایران فکر کنم بد نباشد به عنوان کلیشه هم که شده این ده روزه رو به این مسئله اختصاص داد.

     

    + نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 19:16  توسط زاگرس  | 

    اینجاایران است....

    سرزمین که در آن تخمه کینه این روزها سر براورده است... راستی چه کسی آن را کاشت

    اینجا ایران است

    سرزمینی که دیگر کسی نای دلسوزی ندارد حتی به خودشان

    سرزمینی که روزی سرزمین جشن ها بود و شادی امروزه شده سرزمین غم ها... افسردگی در چهره مردمان این شهر بی داد می کند.

    اینجا ایران است

    سرزمین که روزی می گفتند عالمانی دارد شهره به جهان ... امروز نیز داریم اما احمقانی بیش نیستند

    سرزمینی که هر روز بوی خون می دهد...

    باید گذاشت و رفت...نه شاید ماندن و جنگیدن تا آخرین رمق...

    مانند آن سرباز تیر خورده وسط میدان نبرد برای اینکه روحیه دوستانش را ضعیف نکند هنگامی که هر دو پایش گلوله خورد... بر رمین نشست به بهانه بستن بند پوتینش...

    کدامین یک از ما بند پوتینش باز شده؟

     

    + نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 15:2  توسط زاگرس  | 

    هر چی نوشتم پرید! 

    این روزها عطش عجیبی به نوشتن دارم و ترس عجیبی از خودم.

    + نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 17:30  توسط زاگرس  | 

    دوباره کار...

    جالبش اینه که هم توی گرمای وحشتناک کار کردیم و هم چله زمستان. ظاهرا امسال اینجا خیلی سرد تر از سال های پیش است و این برای اهالی هم جالبه.

    این روزها فشار کار گاهی لذت خوبی می دهد. اما راستش را بخواهید دلم هوای تهران می کند و برف های شمال شهر و تنهایی های زیر زمینی که خودم هستم و دیوار های کاغذی و چراغی خاموش و صدای چک چک اب شیر اشپزخانه و گاهی هم صدای موتور همسایه مان و صدای مردی پیری که هر شب ساعت اذان صبح را با صدای صدای وحشتناک خودش که وسط خیابان است و همه را ذله کرده و شب بیداری ها و کتاب خواندن ها و دررفتن از زیر کار را دوست دارم و دلم برایشان تنگ شده.

    عطش عجیبی هم برای گوش کردن و شنیدن موسیقی سالمی دارم که می توانم به راحتی بخوانم.

    اینجا دشت ذهاب است. 400 متری مرز ایران- عراق و ..... دلم تنگ است نازنین

    + نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 18:41  توسط زاگرس  | 

    دوباره دارم می رم و این دفعه چیزی در حدود ۲۰ -۲۵ روز از همه چیز دور می شوم. این ده روزه گذشته عادت کرده بودم دوباره به تهران و هوای سربیش اما دوباره کار و کار و کار.

    خوبیش اینه که برای چند روزی از این هوا دورم اما لعنت به تهران که تنها جایی هستم که در آن احساس آرامش می کنم.

    این روزها دارم به بخش دیگری از زندگی می اندیشم... زندگی متاهلی ... نه اینکه فعلا ازدواج کنم.. نه

    چند شب پیش مهمان یکی از دوستام بودم. البته دعوت کرد که سریع برم خونشون...

    رفتم... با خانمش ظاهرا به مشکلی برخوردند که می خواهند مدتی از هم جدا زندگی کنند. از من نظر خواستند... به شدت مخالفت کردم کاملا بی معنی بود. نه دلایلی که داشتند دلایل خوبی برای این کار بود و نه اینکه... راستشو بخوای متوجه شدم که دنبال فرصتی می گردند برای جدایی. اما دارند ظاهرا قضیه رو شکیل نشون می دن.

    به هر حال این مدته هر چی زندگی متاهل بوده ظاهرا به شکست منتهی شده و همین باعث شده که ادم ناخوداگاه احساس خطر کنه... به هر حال شتریه که دم دره خونه همه می خوابه.

     

    + نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 15:2  توسط زاگرس  | 

    امسال برای یلدا هیچ برنامه ای نداشتم. دارد این رسم  ورسوماتی که زمانی برایم بسیار با ارزش بودند همه خود به خود از بین می روند. این که سه دقیقه طول شب دراز تر باشد شاید چندان به چشم نیاید ولی همان با هم بودن است که باعث این رسم ها شده و ترس از تنهایی

    امسال یلدا رو تنهای تنها بودم. هیچ اتفاقی هم نیفتاد. تنها چراغی روشن بود برای ترس از تنهایی.

     

    هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه

    ای ترس تنهایی منُُ

    اینجا چراغی روشن است

    + نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 1:44  توسط زاگرس  | 

    بعد از کلی ماجرا برای استراحتی چند روزه برگشتم تهران. در واقع از دست مشکلات و سردرگمی که در این کار گریبانم را گرفته بود در رفتم.

    تمامی دوستانم می گویند این کار طلسم شده است. به این چیز ها اعتقادی ندارم اما شاید وقتی روال داستان را نگاه می کنی چیز هایی است که معمولا اتفاق نمی افتد و این باعث شده که برای بسیار تنها کلمه طلسم برای این سردرگمی بیان کننده باشد.

    این روزها درد سینه ام اضافه شده و سردرد های عصبی هم گاهی از زندگی خسته ام می کند اما هننوز هستم. به خیلی قول دادم که در ولین فرصت ممکنه برایشان ایمیل بزنم و یا کار هایشان را درست کنم اما این اولین فرصت ممکنه بعد از ۶ ماه است که بدون کار ساعتی و دمی اینجا در خانه خودم و در پشت میزم نشسته ام و لیوانی چایی و سیگاری در دست می نویسم.

    + نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 23:24  توسط زاگرس  | 

    تو نگران نباش من هستم

    حداقل برای تو... می دونم گاهی اذیتت می کنم. دست خودم نیست.

    قرارمان نوشتن نامه های روزانه بود ان هم شد مانند بسیاری از قول های این زندگی بدقول!

    اما تو بمان... شاید در سحرگاهی نه چندان دور چشم در چشم هم مسیری را که زمانی تنها بر آن گتم می نهادم حالا با تو بپیمایم

    سخت نگیر! خودت باش و سلامت و سربلند. می دانم که .. این خاسته من برای تو بسیار زیاد است. ۱۳ سال زحمت کشیدی و حق داری که فدات حرف مردم نشوی اما باور کن راهی دیگری نیست!

    این آخرین درخواستمناز توست در اولین روز پیمودن راه دشوار زندگی

    + نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 0:55  توسط زاگرس  | 

    حوصله انجام هیچ کاری را ندارم. حتی نفس کشیدن
    + نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 17:55  توسط زاگرس  | 

    چند روز پیش زدم و رسیدم به یک گورستان!!!

    اولش یک جسد نصف و نیمه و بعد هم یک جفت!!! یک دختر و پسر ظاهرا زیاد پیر نبودند. حدود 25 سال( البته برای اون موقع خیلی هم زیاد بوده) به هم تنیده شده بودند. یعنی باور کنید یک روز طول کشید که بتونم حداقل استخوان هایشان را تفکیک کنم. نشد. با هم برداشت کردم. همان سوال همیشگی دوباره به سراغم آمد...

    کدام باعث مرگ کدام شده اند؟ کدامین قربانی بودن با هم بودند؟ مرد در فراق زن می میرد و یا زن ؟ یا نه با هم می میرند یا هر چی شما می توانید فکر کنید. البته این بگم که همین اسکلت چیزی داشت که فکر کنم تا یه مدت یگر خبر ساز شود!!!

    اینجا باران هایش بهاریه. در لحظه بارانی می زند انگار ابرها رم کرده اند!

    داستان این پروژه همچنان ادامه دارد و فکر کنم سال رو اینجا تمام کنم! برنامه ی 45 روزه تبدیل به 4/5 ماه و نیم شده است.


    + نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 21:22  توسط زاگرس  | 

    پست جدید:

    حدود چند هفته از کار گذشته بود که به نابه دلایلی کار رو  متوقف کردند. اینکه چه اتفاقی افتاد شاید بیشتر حالت حسادتی بود که از طرف دوستان خودم دچارش شدم این جمله مشهور را نیز در انتهای مطلب ادا فرمودند که چرا فلانی می تواند این پروژه را بگیرد ولی ما نه؟ جوابی نداشتم. یعنی تنها شانه هایی بود که بالا انداختم و پوز خندی بود برای انها. خوشبختانه سر این پروژه از هیچ رانتی استفاده نکردم هر چند شرط روابط نیز وجود داشت ولی بیشتر بر اساس 12 سال کار مدوام بود که این پروژه رو گرفتم. به هر حال کار دوباره از سرگرفته شد و من هم ناچارا رفتم سر کار با بچه همکاران.

    کارگرهایی که اینجا کار می کنند داستان جالبی دارند. می دانید که قصر شی.یرن یکی از اولین شهر هایی است که در همان اول جنگ تسخیر شد و نکته جالبش هم این بود که بدون کوچکترین درگیری و خونریزی شهر به دست عراقی ها افتاد داستان از این قرار که روز 31 شهریور که حمله همه جانبه به ایران شکل گرفت صدام در سخنرانی خودش در مرز ایران و عراق به افسران بلند پایه خودش تاکید می کند که دیدار ما به روز 4 مهر ماه درمیدان ازادی!!! یعنی اینها چنان حساب کرده بودند که بدون هیچ درگیری و مقاومتی تا تهران می روند و بعد هم حکومت ایران هم منتظر نشسته و دو دستی همه چیز را تقدیم اینها می کند. اولش بگم بر خلاف اینکه همه آغاز جنگ رو 31 شهریور اعلام کرده اند جنگ تقریبا از اردیبهشت 1359 در جنوب شروع شده بود. در بعضی از پاسگاه های نظامی در خرمشهر و مرز خوزستان درگیری هایی رخ می داد که حتی چند کشته هم بر جای گذاشت. اما همه شروع جنگ رو 31 شهریور اعلام کرده اند دلیل آن اعلام رسمی عراق به ایران برای بازپس گیری قسمتی از اروند بود که در قرارداد 1975 الجزیره به ایران واگذار شده بود در عوض عدم حمایت شاه از کردها در شمال عراق.

    به هر حال جنگ به صورت رسمی از 31 شهریور ماه و با نام عملیات قادیسه دو شروع شد. حتما قادیسه اول را هم می دانید کدام است!!! همان حمله اعراب در 1400 سال پیش و شکل ساسان.یان از اعراب در نزدیکی ها ی مرز ایران و عراق امروزی. صدام خود اولین تیر را به سوی ایران پرتاب کرده است. حتما تصویرش را در تلویزیون ایران دیده اید که دارد ضامن یک توپ 124 را می کشد و خندان و ظفر مند رو به دوربین با سیگار برگش ژست می گیرد. البته جالب است بدانید که تیر دوم هم توسط یکی از دوستان عزیزمان یعنی یاسر عرفات ( که اولین مهمان خارجی بعد از سقوط رژیم شاه بود و با چک 150 میلیون دولاری هدیه دولت انقلابی به سازمان آزادیبخش فلسطتین- ساف ایران را ترک کرد) شلیک شد!!!

    همان شب اول مهرماه 59 قصر شی رین از سمت شرق مورد حمله قرار گرفت یعنی از دل خاک ایران. چون موقعیت قصر شیرین به گونه ای است که در دل خاک عراق قرار دارد و برای دست رسی ارتش عراق دور زدن ارتفاعات منطقه دشت ذ.هاب بسیار راحت تر بود. مردم که از خواب بیدار شدند لشکر عراق را دیدند که تمامی شهر را محاصره کرده است. یکی از کارگرها تعریف می کرد که سپاه اول که وارد شد به مردم اعلام کرد که انهایی که دوست دارند می توانند به عراق مهاجرت کنند و در هر کجای عراق که مایل هستند می توانند بمانند و کسانی که می خواهند به داخل ایران بروند هم آزادند تا شب شهر را ترک کنند. البته به گفته همان دوستی که ماجرا را تعریف می کرد سپاه دوم متشکل از نیروهای گارد ریاست جمهوری بود که از وحشتناک ترین گردان های نظامی اون روزهای خاورمیانه محسوب می شد. به هر حال شهر قصر شی.رین که زمانی به عنوان عروس غرب مشهور بود بعد از 12 ساعت به دست عراقی ها افتاد. 2 مهر ماه 1359 صدام وارد قصر شیرین می شود. تنهایی جایی که صدام در ایران سخنرانی انجام داد همین قصر شیرین است و در جلوی مسجدی به نام مهدیه که بعدا شد مسجد صدام. بعد از او هم که تخریب ها شروع شد . صددرصد شهر ویران شد. به جز دو ساختمان. یکی همان مسجد مهدیه و یکی هم ساختمانی بود که مطب دکتر سلیمانی در ان واقع شده و به عنوان مقر ارتش عراق شناخته می شد. این کارگرهای بیچاره هم که دیدنداوضاع احوال اینچنین است باروبندیل رو می بندند و به مدت 20 سال به عراق می روند. در اردوگاهی به نام ال.رمادیه. داستان های جالبی از این اردوگا تعریف می کنند. اینکه در صحرای خالی و بدون هیچ امکاناتی ولشان می کنند به امان خدا و نه راه پس دارند و نه راه پیش. خیلی از کارگرهای زیر 20 سالم اونجا متولد شده اند. بعد 82 برمی گردند به ایران. جالب ترش اینکه خیلی ها رو راه نمی دهند و اون ها پناهنده می شوند به اروپا و امریکا و کانادا. وقتی هم بر می گردند باز هم زمین خالی و مین گذاری شده و هر روز یکی دو نفر تلفات می دهند. خانه هایی که نابود شده و حتی نمی دانند ادرس درست خانه هایشان کجاست. زمین هایی که به درد نمی خورد. چاه هایی که بتن ریزی شده و چشمه هایی که خشک شده این تصوری است از بازگشتشان.

    با این ها خیلی نشستم و خاطره هاشون رو گوش کردم و در اخر ... نفرین فرستادم به جنگ...

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 1:30  توسط زاگرس  | 

    این کار ما همیشه با هیجان خاصی همراه است. هیجانی که گاهی ادم را هم خسته می کند و از پای در می آورد.

    تعداد بچه های که اینجا با من کار می کردند چیزی در حدود 30 نفر بود و تیم به این بزرگی هم مشکلات خودش را داشت. بدون تعارف بگم که سعی کردم کمترین مشکل پیش بیاد. با اینکه شرایط به شدت بر خلاف انچه که ما می خواستیم پیش رفت و تعدادی لاش خور به تمام معنا با تمام توانشان سعی کردند که کار دچار مشکل شود ولی در هر حالتی با تمام ارتباطات و تلاش دوباره کار از سر گرفته شد این دفعه با حدود 8 نفر.

    این هشت نفر شامل دو خانم و چهار نفر هم پسر دوستان خودم بودند. البته گاهی این تعداد زیاد و یا کم می شد. تا این اوخر که به چهار نفر رسیدیم.

    معمولا برای کار های اداری مجبورم که بیابان نروم ولی یک روز به نابه دلایلی با بچه ها رفتم سر سایت.

    خسته بودم و چون کاری نبود و هنوز هم افتاب طلوع نکرده بود رفتم توی ماشین دراز کشیدم. تلفن زنگ خورد. اون موقع صبح برام جالب بود. همکار خانم ما بود از کمپ. یادم اومد که می خواست برای استراحت دو سه روزی بره شهرستان و بعد دورباره برگردد. گفتم حتما می خواد خداحافظی کند. برداشتم دیدم داره یه سری کلمات نامفهوم رو پشت سر هم می گه و تنها واژه مار رو می تونستم بشنوم. اولش واقعا فکر کردم که شوخی می کند. بین خواب و بیداری گفتم که مار نیز مارمولکه! چون اینجایی که ما اسکان داریم پر مارمولک. دیدم داد زد: نه!!! مار.....برق سه فاز منو گرفت گفتم کجاست. گفت روی تختمه. گفتم بدو بیرون از اطاق. گفت اخه نمی شده من این گوشه اتاقم و اون هم اون گوشه اتاق داره روی تختم ول می خوره. خودم هم به شدت ترسیده بودم که نکنه غش کنه. فقط داشتم سعی می کردم ارومش کنم. گفتم درست می شده. مار باهات کاری نداره و از این حرفا که تلفن قطع شد. زود زنگ زدم به کمک آشپزمان که بدو برو پایگاه و توی اتاق دخترا مار هست بکشش. دوباره زنگ زدم به پایگاه. دیدم که اتاق بیرون آمده و توی سالن بچه های دیگر دارند بهش می رسند. داستان را که تعریف کرد شاخ در اوردم و البته شانس! می گفت که دیدم سر وصدای فش فس می اید و فکر کرده بود که صدای لوله ابه! اما بعد یه دفعه که بر می گردد. ماری در فاصله چند سانتی خودش می بینید. ..... بعد هم مار توسط دستان توان مند مجید( همان کمک اشپزمان که بعد مفتخر شد به مجید مارکش) و دسته تی کشته شد. دختره هم لباساش رو جمع کرد و رفته بود.

    برگشتم پایگاه! دیدم ماری به طول 110 سانتی متر و به شدت سمی و خطرناک در داخل شیشه نوشابه برای خودش اخرین نفس هایش را می کشد. زود الکل روش ریختم که یادگاری بماند!!!

    اگر اتفاقی برای این دختره می افتاد که دیگه هیچی ... نابود می شدم. شانس اوردم که اتفاقی نیفتاد.و اون یکی اتاق خانمی عرب بود که به شدت از این چیز ها می ترسید. مثلا اگر می رفت اونجا و اون مار رو می دید بی شک همون لحظه غش می کرد و مار هم با خیال راحت نیش مبارک را زده بود و... اون دختره که توانسته بود از دست مار در برود کرد بود و به هر حال بنده نیز با دیدن اون مار برای لحظاتی پای بنده نیز لرزید!

    داستان ها یجالبی دیگری هم در این مدت اتفاق افتاد. ولی از همه بهتر هوای به شدت خوب و خنک عصر های اینجاست. پاییز اینجا رنگ و بوی دیگری دارد! اسمان شبش هم چیزه دیگریست.

    قصر شی.رین

    + نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 2:0  توسط زاگرس  | 

    وبلاگ- پست جدید من ادم بلند پروازی هستم. معمولا به کم رضایت نمی دهم و همیشه خواهان بهترین و بالاترین و بزرگترین ها هستم. این هم در زندگی علمی خودم مشهود هست هم در زندگی کاری و شخصی خودم. هر چند این بلند پروازی ها در زندگی کاریم بیشتر نمود پیدا می کند. البته گاهی این بلند پروازی ها باعث ایجاد مشکلاتی شده است که حداقل یکی از این مشکلات سردرگمی است و و گاه پیچیدگی نمونه اش ادامه تحصیل من یا اینکه کاری که اینجا دارم انجام می دهم است. حدود پنج سال پیش از آلمان برایم پذیرش بسیا رخوبی آمده بود. جایی که خیلی از دوستانم ارزو می کردند بروند. بدون تعارف ادم های با سواد تر از من هم نمی توانستند به این راحتی ها این پذیرش را بگیرند به هر حال شرایط خوبی برایم پیدا شد و با جان کندن و جان دادن توانستم که با استادم ارتباط خوبی برقرار کنم و نهایتا توانستم که به پذیرش را مستقیم از رییس خود دانشکده بگیرم. البته هزینه ها تحصیل و اقامت بنده نیز کاملا تامین شده بود!!! برا ی همه یک ارزو بود. اولش که قرار بود کسی از این موضوع خبر دار نشود و اینکه من باید در عرض دو ماه تشریف ببرم و به هر حال این شد داستان رفتن و ..... اما! اولین اشتباه من این بود که به یکی از صمیمی ترین دوستان گفتم به شرط نگفتن! اما در اولین برخورد با دوستان بعدی از واژه دکتر استفاده شد و من واعجبا که اینها از کجا فهمیدن. اولین مسئله شروع حسادت ها بود و درگیری با دوستان از جان صمیمی تر و حرف و حدیث و حاشیه که تو چه رفتی و من نرفتم. و این داستان حتی به زیراب زنی که عادت مبارک ایرانی ها. به هر حال از طرف دیگر هم مشکلات و بی پولی و نبود کارت پایان خدمت و ا زاین و خلاصه مهمترین مشکل هم همان بلند پروازی من بود. سال اول که جو گیر شدم و گفتم می رم و گرم رفتن بودم که مشکلات شخصی روی سرم تلنبار شد. سال دوم دو دل شدم که این جایی که من می خواهم بروم شاید به درد من نخورد و دوستانی که اونجا بودند هم راستش را بخواهید چندان خوب ( منظورم باسواد است) ا زکار در نیامدند. سال بعد که اصلا کنسل کردم و کار امریکا- همان جایی که ارزوی اول و اخرم برای ادامه تحصیل بوده و هست- رو برای خودم درست کردم اما اونجا یک پول می خواست. گفتم درست می کنم و دنبال پول بودم که اشتباه شخصی در عرض 24 ساعت همه چیز رو به هم ریخت. و اونجا خود به خود کنسل شد. سال بعد از افسردگی امریکا امدم بیرون و گفتم به کم رضایت بدهم ( شاید برای شما مسخره بیاید که المان برای من کم باشد!!!) و سراغ کار المانم را گرفتم و تا مرحله صدور دعوت نامه هم پیش رفتم. اما دوباره نشستم فکر کردم که پسر جان 30 سال سن داری و تا حالا هم تحمل کردی این دو سال هم بشین و بخون و برو گورتو برای امریکا گم کن. پس المان منتفی. این وسط هم یک دفعه اتفاق جالبی هم افتاد بچه های که با من رفته بودند فارغ التحصیل شدند و دیدم دل غافل ! اینها ایران می موندند که ده برابر بیشتر کار می کردند و با سواد می شدند و می توانستند بیشتر خدمت کنند. پایان نامه ای که ارائه دادند و من دیدم در حد پایان نامه کارشناسی ارشد و یا نهایتا دکترای ایران بود! با این که از حق نگذریم این مدت اونها دو کتاب ترجمه کرده بودند!! و اینکه چند صفحه ای هم مقاله توی نشریات معتبر خارجی چاپ کردند. و مهمترینشون استاد راهنمای هر چهار نفر ما یک غول به تمام معنی بود! اما نمی دونم که چرا نتوانسته بود اونجوری که باید و شاید از ایرانی ها کار بکشد. ترس برم داشت ترسیدم که من هم برم و با همین سطح بمونم که اگر ایران بمونم و یک کم تنبلی رو بزارم کنار شاید چند برابر اونها کار انجام بدهم. به هر حال این ترس باعث شد که تا امروز از نظر خودم المان تمام شده باشد و به همان ایده اولیه خودم یعنی امریکا برگردم. خوب دانشگاه های امریکایی سیسم اموزشی بسیار سخت و پیچیده ای دارند که رفتنش کار ساده و بیرون امدن کار حضرت فیل. به همین دلیل با چند نفر از دوستام در این زمینه مشورت کردم و به این نتیجه رسیدم که باید سعی خودم را بیشتر از اینی که هست بکنم. اما امریکا پول می خواست اون هم در حدود 50 تومان. باید پیدا کنم. امروز که دارم این متن را می نویسم شاید مهمترین تصمیم تحصیلی و کاری خودم را هم گرفته باشم. از این لحاظ که تصمیم گرفتم با یک برنامه کاری سخت و طاقت فرسا در عرض یک سال به امریکا برسم. این تصمیم گیری ها تا حالا چند بار انجام شده ولی با توجه به شرایطی که پیش امده و اینکه تقریبا همه سعی می کنند که به این مهم یعنی ادامه تحصیل بپردازند من هم که شخصییم همیشه طالب بالاترین بوده سعی خودم را می کنم که د راولین فرصت ممکنه این کار اخر رو انجام بدهم.
    + نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 13:10  توسط زاگرس  | 

    بدون تعارف بگم که چقدر دوست دارم بشینم یک جایی و بدون دغدغه با یکی حرف بزنم و این بار لعنتی مه رو دوشم رو بزارم زمین چون دیگه فکر نکنم بتونم زیرش دوام بیاورم.از طرفی هم هی میخوام خودمو بزارم سر کار و البته بدترین درد دنیاست این سرکار گذاشتن خویش.

    اخه مگه مرض داری هی مری و برمی گردی و این دفعه هم که زدی همه چیزو داغون کردی بردی و ....

    نرفته بودم شلمچه- توی قصر شیرینم.

    + نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 20:34  توسط زاگرس  | 

    از اخرین باری که اینجا امدم شاید بیشتر از دو ماه می گذرد. سرعت اتفاقات و تعداد اتفاقاتی که افتاده در این مدت چندان زیاد بود که نوشتن تک تک آنها نه غیر ممکن بلکه شاید سخت باشد. یک ماه گذشته که سر مرز بودم. برای کار خودم.... میدان مین و خمپاره های عمل نکرده و گرمای بالای 60 درجه تنها چیزهایی بسیار کوچکی هستند می توانم برایتان بنویسم. شرح ماجرا و اصل داستان بماند برای یک وقت دیگر... امده ام که بگویم در این عصر جمعه به شدت دلم گرفته مثل تمامی عصر جمعه ها و مثل همه جا... به قول کارو که به هر کجا که روی اسمان رنگ خون دارد. و به هر کجا که بروی اسمان همین رنگ است. فرقی ندارد که کجا باشی غم جمعه همیشه گریبانت را می گیرد... فرقی ندارد که کی باشی و چکار کنی همچنان غم جمعه و سنگینیش بر دلت می نشیند. داشتم به نبودن بسیاری از چیز ها عادت می کردم... حتی به نبودن این وبلاگ اما به سرم زد که برگردم و بنویسم شاید اینجا تنها جایی باشد که راحت و اسوده می نویسم شرط انصاف نیست که بعد از مدت ها بازگشت ابغوره بگیرم و ناله کنم... ایین تقوی ما نیز دانیم...................اما چه چاره از بخت گمراه
    + نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 21:15  توسط زاگرس  | 

    چند وقت پیش زمانی که با پری در ارتباط بودم(که البته یک مدت کوتاهیه هیچ خبری ازش ندارم- تنها در حد یک سلام و علیک تلفنی و البته به شدت دلم هواش رو کرده) نامه طولانی- حدود 30 صفحه برای او نوشتم. قرار بود در روز تولدش یا یه مناسبت خاصی به او بدهم که نشد!!!

    می خواستم نامه را به صورت چند قسمت و به صورت تکه تکه بزارم اینجا...

    چون می دونم که هیچ وقت اون این صفحه را نخواهد دید و البته دیگه نامه هم را هم نخواهد دید...

    دیدم نامه گاهی بعضی از جاهاش به شدت شخصیه و نمی شود گذاشت....

    دوباره فکر کردم که بعضی از قسمت هایش را حذف کنم و بزرام... هنوز در کشا کش این قضیه هستم و البته فکر کنم بتونم حداقل 10 صفحه ای از اون رو بزارم اینجا.

    از طرفی هم شاید به قول یکی از دوستان چه لزومی داره که توی وبلاگ خودت این چیزها رو بزاری...خوب راست می گی دوست عزیز اما راستشو بخوای حداقل دوست دارم که واقعیت هایی که در نمی نونستم به اون بگم یا شرایطش نبود یا اینکه خودش نخواست بشنوه رو اینجا بزارم که روی دستم نمونه و تلمبار نشه.

    اینکه من خیلی خود دارم سرجای خود و اینکه من دیگه گاهی تو داری می کنم و شاید به نوعی محافظه کاری اون هم سر جایخود اما من هم ادمم و می خواهم که گاهی حرفایی که دارم رو بزنم. متاسفانه با پری نشد. خیلی سعی کردم.

    خیلی تلاشم این بود که حداقل اون منو بشناسه. اره خوب راه دور هم دردسره. همه گفتن که نکن یعنی چی که مثلا 800 کیلومتر از هم دور باشید. گفتن تو که مدت 8 سال زجر کشیدی سر این مسئله... دیگه دوباره اینکار رو نکن... گفتم می خوام... پرشنگ رو یمی خوام با تمام و ایرادهایی که اون داره مثله تمامی ادم های دیگه... ولی راستشو بخوای دیگه اون هم بی حوصله گیهاش بیش از حد بود ... ایا کی ضرر کرد در این بین شاید هر دو و شاید من کمتر و اون بیشتر... زمان این مسئله رو روشن خواهد کرد.

    و اینکه این وسط یکی از نزدیکانش چه بلایی سر این رابطه اورد بماند...

    خلاصه داستان نمامه تو ذهنم است و می خوام که اگر عادت کردم به نبودنش اینجا بزارم هر چند بسیار سخت است به نبود نیمی از وجودت عادت کنی

    متن بالا خیلی بچگانه و در واقع به مانند یک  نوجوان 16-17 ساله نوشته شده است.

    + نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 20:42  توسط زاگرس  | 

    ما همه برده و بنده کلماتیم و غافل از آنیم

    آن قدر برایمان بعضی از کلمات را تکرار کرده اند و خودمان به نا خود آگاه خودمان سپرده ایم که بنده شده ایم. برده شده ایم و خود خبر نداریم. کاش ...

     رهایی و راهی  نیست. می دانی مثل یک مرضی شده که همه به آن واگیر دارند .. و چون عمومی است نمی توانی از آن راهی یابی.چون به آن رضایت داده ایم. چاره ایی نیست و تنها سکوت شاید بتواند این بند را بگسلد.

    خود را متعهد می نامیم و تنها برای بزرگداشت کلامی نه برای شرافت خود. برای شرافت خودمان در ذهنمان تنها مترسکی داریم. و اگر در تنهایمان به خودمان فرصت دهیم هیچ نیستیم.

    هنوز برای تهعد معنی در ذهن نداریم... همش خیالاتی است بی خود و بی جهت.

    برای عشق برای سعادت برای بسیاری تنها واژگانی ساخته ایم...

     

    + نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 1:51  توسط زاگرس  |